ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ

 

خدایـا حجم دلتنگی هایم وسیع است


و پــر و بــالم بسته...


اینگونه بــگویم


اسیر نـاخواسته های دنیا شده ام...


دلم آرامش میخواهد

 

لــحظـه ای...

 

آغوشی بی دغدغه تر از آغوشت سراغ ندارم...

 

مــرا در حریم آغوشت جا کن ...


که بسیار محتاج تسکینم

[ یکشنبه 14 آذر 1395 ] [ 12:25 ] [ rozemeshki ]

‍ بـه خــاطر خـودت میگویـم


تـنهایی کـافه رفتن را یـاد بـگیر


تـنهایی مهمـانـی رفتـن را


تـنهایـی سـفر رفـتـن را


تـنهایی خریـد کـردن را


تـنـهایی خـوابیـدن را


که اگر تقدیرت سال ها تـنـها مـانـدن بود


از همه این چیزها جـا نـمـانی

 

به خاطر خودت میگویم


ســاز بـــزن


که انگشتانت به وقت نبودنش


چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد


که بتوانی بـی شراب و بی یـار هم مست شوی

 

به خاطر خودت میگویم


خانه ات را بـا گلدان و شمع و عود و موسیقی


سبز و روشن و زنـده نـگه دار


که کـاشانه ات آرامشکده ات باشد

 


هر روز بـه آشپزی کردن عادت کن


که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبـرویت از سرت بپرد


که احتــرام به جسمت را یـاد بـگیری

 


دوستان زیـادی داشته باش


که دنیایت را با آدم های زیـادی قسمت کنی


که دنـیایت تـنها به یـک نفـر ختم نشود

 


ورزش کـن،کـتـاب بـخوانبـنویس


موسیقی گـوش کن،بـرقص

که انـرژی نـهفته در درونـت را


به سمت درستی هدایت کنی

 


گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت


بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست


که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست

 


خودت را بـبـخش


که حق لـذت بـردن از زندگی را از خودت نگیری


حق دوبـاره شروع کردن را


ساعتی را در روز نیایش کن،کـه نترسی


که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی


خودت را دوست داشته باش


که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود


که وسعت بـکر دلت را تصاحب کند


کـه از آن عبـور کند


که تـو مالکیت بی قید و شرطتت را


بی قـید و شرط واگـذار نـکنی

 

 
خودت را یادت نرود


خودت را یادت نرود



که از حالا ،بـرای سال های پیری


دچار حسرت بـرانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی

 

[ سه‌شنبه 27 مهر 1395 ] [ 16:33 ] [ rozemeshki ]

 

ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...


ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ ….


ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖﺩﺍﺭﻡ …


ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕ  ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ


ﻣﯿﺸﻮﻡ ...


ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ


ﺑﻠﻨﺪ …. ﮐﻭﺗــﺂﻩ ﮐـــﻮﺗــﺂﻩ ﮐﻨﻢ


ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ ….


همین که با یک موزیک شاد برقصم


با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم


وهمنوایی کنم با دلنواز ترین سرود زندگی


ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑـﯽ ﻭﺯﺭﺩ


ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ ….


ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ …  


ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ… 


ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ… 


ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ … 


ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ … 


ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ….


ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺎﺯﮎ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ


ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...


واگر تو هم مانند من یک زنی...


خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن !


بـرای خودت گاهی هدیه ای بخر !


وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری ..


احساس سربلندی می کند


آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری

 

و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی


یادت باشد ....


برای یک زن عزت نفس غوغا میکند!

 

ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ..

 

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 00:01 ] [ rozemeshki ]

 

از وقتی یادم میاد بزرگ بودم ولی چرا؟...

 

سایه ام افتاد روی پشت بام کودکی


بی خیال از درد و غم تحت نظام کودکی

 

 

بسته ام از هر طرف در آسمان کوچه ها


مثل ابری می روم تا ازدحام کودکی

 

 

می برد در انزوا، حال و جهان پیش رو


فارغ از هر دشمنی ، دل ، این امام کودکی

 

 

باور رفتن ندارد از مسیر سرنوشت


مانده ام پشت زمان های بکام کودکی

 

 

کوهی ازآهم ولی تلقین شادی می دهد


دوست دار بازی ام با فکر خام کودکی

 

 

حرف من یک کلمه و پیچیده اش یک جمله است


گرچه پـرنـاگفته ام در این درام زندگی

 

 

بـا جوانی ،( این بهار زندگی) تا کرده ام


سادگی، دور از غضب ،عین مرام کودکی

[ پنج‌شنبه 24 تیر 1395 ] [ 13:38 ] [ rozemeshki ]

 

تــو اینجــایی !


کــنـــار دستم


شانه بــه شانه‌ی زنـدگی‌ام


صدای نفسهایت مرا می برد به عالم شعر


لابه لای زبــان گنگ ایـن حروف ..


در فاصله‌ی بین سطرهــایم ..


در ابــتدای هر بـنــد..


خواستم مثل همیشه شعری نو برایت بسرایم


یک شعر بــرایـت کـم است


یـک کتاب بـرایـت کم است


برایِ تـو دیــــوانی از دیــــوانگی بسُرایم...


تـادست به قلم میبرم کلمات می پرسند


چـــه بــنویسیم؟؟؟


آخـــرین نوشتــه ام را از


ســکــوت مینـویسم


سکوتی پـرازحرف،به اندازه ی یـک کتاب!


میتـوانی بـــخــوانـی؟!


شایـدبــعـد این نوشته آرام شوم ...


آریــــــ


آرامـــ


مثل درختی در پــاییــز


وقتی تـمـام بـرگ‌هایش را


بـــاد بــرده بــاشد!

 

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ 11:40 ] [ rozemeshki ]

 

بــــزرگی هیچ کس

 

شبیه رویــاهای کـودکـی اش نشد..

 

رویـــاهایی کـــه

 

تــمام زنــدگی کــودکیمــان بــودنــد.

 

[ چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 ] [ 16:28 ] [ rozemeshki ]

 

حکایت خوبی و پاکی همانند درختیست که ساقه اش همیشه پابرجاست

 برگش خشک نمیشود،در تمام فصول سبز است

ریشه اش به دل خاک فرو میرود


و شاخه هایش به سوی آسمان بالا میرود


درخت کاج را ببین،همیشه سبز است

ساقه و برگهایش خشک نمیشود و نمیریزد


شاخه هایش به سمت آسمان بالا میرود


شبیه به قلب اوج می گیرد و رشد می کند


یعنی این قلبهای ماست که به آسمان بالا میرود 


و فرمان قلبمان فرمان خداست که تنها به خوبی و پاکیزگی حکم می دهد .


 


خوبی و پاکی نهایت زندگیتون ♥

[ سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ] [ 00:10 ] [ rozemeshki ]

 

بی ﺟﻬﺖ ﺑﻪ کسی ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ✘✘ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"✘✘

 

ﺑــﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﺗﺮکیبی ﺍﺯ ﺩﻭ ﻛﻠﻤﻪ ﺍﺳﺖ!

 

ﺍﻣﺎ ﺑــﺮﺍی ﺍﻭ ﺧﺮﻭﺍﺭی ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﺸﻮﺩ

 

ﻛﻪ ﺩﻧﻴﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑــﺎ ﺁﻥ میﺳﺎﺯﺩ ✘

 

ﺑــﺮﺍی ﺷﻤﺎ تکیه ﻛﻼﻡ ﺍﺳﺖ!

 

ﺍﻣﺎ ﺑـﺮﺍی ﺍﻭ ﺣﺮﻓﻬﺎیی ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ

 

ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ می ﺑــﺎﺯﺩ ✘

 

ﺑــﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﮔﺬﺭﺍﻥ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ...

 

ﺑـﺮﺍی ﺍﻭ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﺭﻭﻳﺎﻫﺎی ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ✘

 

ﺑﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺯی ﺑﺎ 9 ﺣﺮﻑ ﺍﺳﺖ!

 

ﺍﻣـــــــﺎ ✘✘✘✘

 

ﺩﺭ ﺍﺻﻞ ﺑـــﺎﺯی ﺑــﺎ ﺭﻭﺡ ﻳــﻚ ﺍﻧـﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ....

[ پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 ] [ 23:29 ] [ rozemeshki ]

 

پنهان کردن اشک پشت لبخند خیلی سخته !!!

اینکه بغض داشته باشی

و این که خودت را در هجوم تنهایی سرپا نگه داری

و دائم به خودت بگی قوی باش

ولی می دونی که قوی نیستی

و دلت اونقدر گرفته و تو سینه سنگینی می کنه

که احساس خفگی بهت دست میده

اونجاست که میخواهی با تمام وجودت

فریاد بزنی فریاد...!!!


اما بغض راه فریاد تو بسته و تو همچنان سکوت می کنی ...

سکوت ،وسکوت ،وسکوت...

این روزها ...

تلخم،تلخ مینویسم،تلخ فکر میکنم...

این روزها...

دست برداشته ام ازتوجه بی وقفه ،به حضور آدم ها


پرهیز میکنم!

ازنیت وجودهایی که ماندگاری ندارند..

این روزها..

تلختراز همیشه...ازهمه ی آدم ها بریده ام!!!

 

[ چهارشنبه 28 بهمن 1394 ] [ 00:14 ] [ rozemeshki ]

 

گفته بـودم بی تـو می میرم ، ولی این بار نه


گفته بودی عـاشقم هستی ، ولی انـگار نـه


هرچه گویی دوستت دارم ، بـه جز تـکرار نیست


خو نمی گیرم بـه این ، تـکرارِ طوطی وار نـه


تـا که پا بندت شوم از خویش می رانی مـــرا


دوست دارم همدمت باشم ، ولی ســــربـار نـه


دل فروشی می کنی ، گویـا گمان کردی که بـاز


بـا غـرورم می خرم آن را ، در این بـازار نـه


قصد رفتن کرده ای ، تـا بـاز هـم گویم بـمان


بـار دیگر می کنم خواهش ، ولی اصرار نـه


گه مـرا پس می زنی ، گه بـاز پیشم می کشی


آنچه دستت داده ام نـامش دل است ، افـسار نـه

 

 

[ جمعه 16 بهمن 1394 ] [ 23:03 ] [ rozemeshki ]

درباره وبلاگ

افسوس که زنـدگی رویـایی بیش نـبـود .

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید