|
ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ | ||
|
عــاشقـ❤ـانــه هـمــراه مــن قــدم بــردار
بـــه مــن؛ از آن بـگــــو
کــه تــوانِ گفـتنش بــه دیگــران را نــداری
❤بـــا مــن بــخــنــد
حتی آنـگاه که احســاس حمــاقت مـی کــنی
بــا مــن گـریــه کــن
آن گــاه کــه در اوج پــریشــانــی هــســتی
تمـام زیبـایـی هـای زنــدگـ❤ـی را
بـــا مــن شــریـــک بـــاش
و در کــنــار مــن❤
بــا تمــام زشتــیهای زنــدگــی ســتیز کــن
بـــــا مـــــن ❤
❤در شـــادی هــر چــه مــی کــــنـم
شـــریــــک بــــاش
بـرای رسـیدن بـه آرزوهــایمــان یــاری ام کـن
بـــا آهـــنگ عـشق❤ــمان
❤بـــا مـــن بــرقـص
بـیا در سـراسر زنـدگـی در کـنار هـم گــام بـرداریـم
بـــــــــــیا تــا ابـــــــــــــد
در هـر قــدم از ایــن ســفر
❤یــکدیـــگر را ❤
[ شنبه 08 شهریور 1393 ] [ 00:48 ] [ rozemeshki ]
وقـتے دارے بہـش خـیـانـت میـکنے
بہ روزهـاے خـوبے کـہ بـاهـم داشتین فـک کـن
بـہ گـریـہ هـا و خنـده هـاتـون بـہ خـاطـراتـتـون
بہ عشقتون و سختیہایے کہ بـراے بـاهـم بـودن کشـیدیـن
حتے بـہ دعـواهـاتـون کہ فــوقـش 2ســاعــت قـہــر بـودیـن
اون وقت ببین کسے کہ باهاشے میتـونہ جـاے اونـو پـر کـنہ؟
مـیتـونـہ مـثـل اون بــاشہ؟
اون وقت ببین طاقت دارے دستاے اونم تو دستاے یکے دیگہ ببینے؟
فک کن اگہ بفہمہ خـیــانـت میکنہ چقدر دلش میشکنہ
یاد اشکاش بیفت وقتے فہمید بہش خیانت کردے اما باز باهات موند
خودت روت میشہ دوبارہ داغونش کنے؟
ببین ارزششو دارہ بازم چشماش بارونے شہ؟
فقط 1 بار خودتو جاش بذار ...
اون وقت اگہ باز بهش خیانت کردے بدون انسان نیستے..!
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 21:06 ] [ rozemeshki ]
وقـتـی شیری طعمه اش را ،با آمـدن لاشخورها رهـا میکند
نـشـان تــرس نیـســت!!!
بــلــکه بــاورش اینــسـت کــه ...
طـعـمـه اش دیــگـر ارزش خــوردن نـدارد.
__ بخاطر چیزهای بی ارزش نجنگیم،همون بهتر که طعمه ی لاشخورها شوند.
[ سهشنبه 21 مرداد 1393 ] [ 02:50 ] [ rozemeshki ]
اگـــــــــر گـــریه نمی کنم، فـــکر نــکن از سنــگــم
مَــــن مَــــــــــــــــرد هستم
تـنهــایــی قـدم زدنـم،از گــریــه دردنــاک تـر اسـت
مــَن مَــــردَم، تمـــام دارایـی ام کــوهــــی از غــرور است
کـوهـی کــه ریزشش را ده هـا بار بـا چشمانـت دیـده ای!
مَـــن مَـــــردم،وقتــی تــو گــریــه میـکنی نمــی خنـــدم...
بـرای شـاد کـردنت حتـی،با تمام غـم هـای دنـیا مـی جنگم!
[ سهشنبه 21 مرداد 1393 ] [ 02:25 ] [ rozemeshki ]
آهــو خیـلی خـوشگل بـود,یـک روز یک پـری سـراغش اومد و بهش
گــفت:آهــوجـون!دوست داری شــوهرت چه جـور مـوجودی بـاشه؟
آهـــو گـفت:یــه مــردخـونــسردو خـشن و زحـمـتکــش.
پـری آرزوی آهـو روبرآورده کردوآهو با یک الاغ ازدواج کرد.
چند مـاه بعد آهــو والاغ بــرای طــلاق سـراغ حـاکـم جنـگل رفتند.
حــاکــم پــرسـید:عــلــت طــلاق؟
آهــو گفت:تــوافــق اخــلاقی نداریم , این خیلی خــره!!!
حاکــم پــرسید:دیــگه چــی؟
آهــو گفــت:شـوخـی سرش نمیشه,تــا براش عــشوه میام جفـتک
میندازه.! حــاکــم پـرسید:دیـگه چـی؟
آهـو گفـت:آبــروم پیش هـمه رفته,همه میگن شـوهرم حـمالـه!مشکل
مسکن دارم,خونه ام عین طویـله است.اعصابم را خورد کرده,
هر چی ازش می پرسم مثل خـر بهم نگاه می کنه.!!!
حـــــاکــــم پـــرسید:دیـــگه چـــی؟
آهــو گفت:تا بهش یه چیز میگم صــداش رو بلندمیکنه و عــرعــر می کنه.
از من خــوشش نمیاد,همه اش میگه لاغــر مــردنی,تــو مثل مــانکــن ها
میمونی. حــاکم رو به الاغ کــرد و گفت:آیــا همـسرت راست مــی گوید؟
الاغ گــفــت:اره
حــاکــم گــفت:چــرا ایــن کــارا رو مــیکنی!؟
الاغ گفـــت:واســــــه اینـــکه خــــرم!!!.
حاکــــم فــکری کـرد و گفت:خب خــره دیگه چی کارش میشه کرد.
وقتی عــاشــق مــوجــودی می شوید عشـــق چشمهایتان را کـــور نکـــند.
[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 14:03 ] [ rozemeshki ]
هـــمه ی آدمـــــهآ بــــــرآبــــرنـــــد...
امــــــــآ ثــــروتمنــــدآن محــــــترمند!!!
رآســـتـــی تــو نمـــیدونـــی چــــــــرآ؟؟؟
گــرگ خــوش آشــام را در گَـله مهمانی مَــبَر
تـــا نــگــردد بَــره ات قـــربــــان نـــام دوســتــی
مــار سـرمــا خــورده را در آسـتیــنت جــا مَــده
آن ســتم گــســتر کــجــا دانـد مـــقام دوســتی
[ یکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 00:25 ] [ rozemeshki ]
خــــــدآیــــــآ ...
آخرش نفهمیدم،اینجایی که هستم،تقدیر منه یا تقصیر من؟
بـه چشمانت یاد بـده؛ هـر کسی ارزش دیــدن نـدارد...
یــاد بـده چشم بـه راه بودن، عادت نکند...
یاد بده که؛ انتظار بدترین درده ...
یــاد بــده کـه؛ بــرای هــرکـــسی بیــخواب نشود ...
به زبانت یاد بده که ؛هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد...
یـاد بـده، به هـر کسی نگوید " دوستت دارم"...
به پاهایت یاد بده؛ هر راهی ارزش رفتن ندارد ...
به دستانت یاد بده که ؛هر دستی ارزش لمس کردن را ندارد...
به قلبت بیاموز، همیشه عاشق باشد، اما، نه عاشق هر کسی ...
[ شنبه 04 مرداد 1393 ] [ 20:45 ] [ rozemeshki ]
[ پنجشنبه 02 مرداد 1393 ] [ 19:55 ] [ rozemeshki ]
گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید
تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد ....
گاهی نباید صبر کرد ...
باید رها کرد و رفت تا بدانند که اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای ...
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی
باید منت گذاشت...
تا آنرا کم اهمیت ندانند...
گاهی باید بد بود برای کسی که فرقِ خوب بودنت را نمی داند...
و گـــاهی باید ...
به آدمها از دست دادن را متذکرشد
که آدمها همیشه نمی مانند...
یک جا در را باز می کنند و برای همیشه می روند...
[ جمعه 20 تیر 1393 ] [ 20:01 ] [ rozemeshki ]
خدا تنها روزنه ی امیدیست که هیچگاه بسته نمی شود
تنها کسی ست که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد
با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت
تنها خریداریست که اجناس شکسته را برمیدارد
و بیشتر میخرد
او تنها کسی ست که،وقتی همه رفتند،می ماند
وقتی همه پشت کردند،آغوش میگشاید
وقتی همه تنهایت گذاشتند،محرمت می شود
زندگیتان سرشار از یاد خدا باد
[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 15:06 ] [ rozemeshki ]
|
||
| [ : بازی روزگار ] [ ] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید