ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ

 

انـسانـها:همیشه بـت می سازند !


بـعضی ها:بـا سنگ و چوب 


عـده ای بـا باورهــایشان 


اولــی:تــرسنـاک نیست  


چون بـا یک تبر درهم می شکند 


ولــی! دومی بــلایی است!!


کـه هیچ جــامعه ای:


ازآن مصون نـمانـده است!


پــس بــشــکــن 


بـــاورهایی راکــه:


ازتــو یک زنــدانــی ساخته!!


بــی آنـــکه بــدانی...

 

[ پنج‌شنبه 08 بهمن 1394 ] [ 02:02 ] [ rozemeshki ]
[ چهارشنبه 07 بهمن 1394 ] [ 01:58 ] [ rozemeshki ]

 

تــو زن بمان!
 
بگذار بگویند ارزش زندگیِ تو نیمِ "مَرد" است
 

مردی که از تو زاده شده و تو به زندگیش ارزش داده ای..
 

تــو زن بمان!
 
بگذار بگویند حقِ تو از پدرت نیمِ برادرت است
 

پدری که تو برایش جان میدهی  
 

تــو زن بمان!

 
بگذار بگویند او میتواند چندین همسر داشته باشد و حق طبیعیش است...
 

حقی که از تو ساقط شد.
 
حقی که به ناحقیِ پایمال کردند

 

 تمام وجود و احساسات تو، به او داده شده است...
 

تــو زن بمان!

 
بگذار بگویند نَسَبِ فرزندت از پدرش است
 

فرزندی که تو در وجود خود پرورانده ای و تو او را زاده ای...
 

تــو زن بمان... 
 
 

زن بـودن یـک هنـر است لیـاقت میخواهد
 

 

[ دوشنبه 21 دی 1394 ] [ 01:24 ] [ rozemeshki ]

 

لحظه هـا تـنـها پـرنـدگان مهاجــری هستند کــه 

 

هــرگــز بــه لانــه بــرنمیگردنــد

 

 

من گریــزانــم از ایـن شکل حیــات وازیــن غربت تـلخ

 

کـه بــه اجبـــار بـه پــایـم بستند

 

می گریــــــزم از عشق

 

وتـو ای نـازترین خاطره ها،همه جا در پی تـو می گردم

 

  

[ جمعه 11 دی 1394 ] [ 21:26 ] [ rozemeshki ]

 

تمام غصه ها


دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که


ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت !


اندازه می گیری !


حساب و کتاب می کنیُ مقایسه می کنی . . .


و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که


زیادتر دوستش داشته ای ،   زیادتر دل داده ای 


 که زیادتر گذشته ای ،   زیادتر بخشیده ای 


به قدر یک ذره ، یک نقطه ، یک ثانیه حتی !


درست از همانجاست که توقع آغاز می شود


و توقع آغاز همه ی رنج هایی است


که به نام عشق می بریم . . .

[ جمعه 04 دی 1394 ] [ 01:51 ] [ rozemeshki ]

 

هفته هــا خــالی از لحظه های تــو

روزهـای بـارانی ، جای هیچ کس خـالی نیست جـزخـودت

غـروب هـایی که بی جهت،دلـم می گیرد

حرف هایی که هـرگز بـه هم نگفته ایم

شعرهـایی پراز واژه هـای غمگین

نگاه های غـریبه،نگاه هایی که دیگر مال من نیست

تــنـهایی ...

بی آغــوشی ...

امیدهــای واهی...

شب هــای طولانــی ...

تمام این ها به من می گوید که تو چیزی جز یک خواب...

یـک رویا ،یـک خیال  نبـودی !

هنوز گرمم می کند یک صدای آشنا که با عشق صدایم می کند

خواب من پــر از مهربانی ست ...

پـر از نوازش و حرف های خوب

دیوانه نیستم...

زیباست لحظه های خوشِ دوست داشتن کسی که

حـتی نـیـست و یـک خـیـالـه

 

[ جمعه 20 آذر 1394 ] [ 02:13 ] [ rozemeshki ]

 

 

آن  هنگام که دوست داری،دلی را مالک شوی رهایش کن 

 

پــرنده در قفس ،زیبا نمی خواند

 

گر چه برایت تمام لحظات را نـغمه خوانی کند

 

بــگذار بــرود ...

 

تمام افق ها را بگردد و آواز سردهد

 

صبور بــاش و رهـایش کن

 

گفته اند:اگر از آن تو باشد ،باز برمی گردد

 

واگر نباشد،یادت باشد 

 

« قفس آفریننده ی عشق نیست»

 

 

[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ 22:39 ] [ rozemeshki ]

 

اولین پریودت را در مزرعه تجربه کردی،روزی که باید میفهمیدی مسئولیت با درد آمیخته است روزی که دامن گلدار نارنجی ات را باید برای همیشه با شلوار کردی مردانه عوض میکردی!

عاشق شدن برای تو متفاوت است،ماشین های لوکس هیچگاه به دیار تو نمی رسند،شاید آخرین ماشینی که از نزدیک دیده ای بلدزر پیری بود که برای ترمیم جاده روستا آمده بود،خلاصه هیچ شازده پسری اینجا دنبال نیمه گمشده اش نمیگردد! مرد رویاهای تو سوار بر اسبی سفید است اما او برای چیدن گل وقت ندارد،هر شب برای بدست آوردن نان از روستا دور میشود و سپیده دم هلاک یا بازمیگردد یا ...!

آنقدر به پنجره ی اتاق وابسته ای که اگر روزی از پشت آن به روستا نگاه نکنی به اصالت جهان شک خواهی کرد،سالهاست برف و باران را از پشت آن دریچه ی جادویی به نظاره ایستاده ای، سالهاست نوروز حقیقتی بوده که از پشت پنجره به تو سلام داده است.

 

 

 

آنجا بدون دوست خیلی سخت می گذرد،گاهی باید با گوسفندان سفید درد دل کرد، شاید قربانی کردنشان برای تو دردناک تر باشد تا خود آنها.

گرگها همدمان خوبی برای تو نیستند آنها هیچ انسان حسابی را برای هم صحبتی انتخاب نخواهند کرد و آنگاه که تو دوست گوسفندان هستی دشمن گرگها به حساب می آیی. تفاوت فانتزی است همان گوسفندانی که دیگری با شمارش آنها خوابش می برد ، ترس گم شدنشان هر روز خواب را از چشمان خسته ی تو حرام میکند، تو آنها را پرورش بده تا دیگری راحت در رختخواب جای بگیرد!

باید نشانی مین ها را خوب بلد باشی، از مرز عبور نکنی،سربازان نامحرم را تشخیص دهی،گوسفندان را سالم بازگردانی، با دره های خشن مهربان و از کارزار گرگ ها باخبر باشی، قبل از طوفان به روستا برگردی، آنگاه آفتاب سوزان کمتر عذابت می دهد، خارهای سخت ، آرام تر نیشت میزنند!

تو دختر خوانده ی جویبارهای تشنه ی کوهستانی،آنها عاشق گونه های سوخته ی تو شده اند، هر روز با موهای شرابی ات مست میشوند!

 

اما یک روز جسارت به خرج بده از روستای خودت دورتر برو، آنجا که مرز معنا ندارد طبیعت است همانجا معلم خوبی خواهی شد، همانجا از پوشش تحمیلیت فرار کن و به شاگردانت درس پرستوهای کوچ رو را بیاموز ..

[ پنج‌شنبه 14 آبان 1394 ] [ 00:43 ] [ rozemeshki ]

 

عشق یعنی چه؟!

عشق یعنی نان به دست کودکی دادن

و او از شدت شرمش بگوید،آقا من گدا نیستم!

ولی آن چهره اش ؛هویدا می کند آن احتیاجش را

عشق یعنی گریه کردن از برای کودکی

که در سرمای نامرد زمانه «ها»خود را در میان آن دو دستش

لحظه ای گرمی به آن تن می دهد

تا در این سرما بماند شاید...

عابری از روی دلسوزی خریدی را کند

تا که امشب سیر سر به بالینش نهد.

عشق یعنی تن فروشی!!!

فروش عزت آن مادری که می داند کودکی چشم به در

برای لقمه ای نانی درون خانه اش دارد.

عشق یعنی...خدا را درون چهره ی آن کودک معصوم دیدن

نمی داند خدایی چیست؟

نمی داند خدایش کیست؟

و هر کس تکه ای نانی به دستش داد

او را خدا نـــامد

خدایش میشود نــاجی

کاش میشد هر کسی اینجا...

خــــدا بــــاشد.

[ سه‌شنبه 28 مهر 1394 ] [ 01:07 ] [ rozemeshki ]

 

 

حالا که از راه رسیدی ..با من راه بیا..


پاییز جانم خوش آمدی..

مثل تو پاییز ها  و مهرها آمدند ورفتند ولی مهری نداشتند...


برگهایی افتادندولی دردی را دوا نکردند. ....


اینجا پاییز زودتر از راه رسید شاید به خاطر سردی بیش اندازه مردمانش..


اینجا باران زودتر بارید شاید به خاطر شستن اندوه دل یک مسافر...


اینجا برگ ها زودتر زرد شدند...

شاید به خاطر خاطرات سبزی که زودتر تمام شد..


پاییزم با مهرت کنار می آیم ...

با آبانـــت زندگی میکنم و آذرت را به یاد میسپارم..


قول میدهم با باران هایت سرذوق بیایم..


ودست به دامن بادهایت شوم تا غبار دلم را بشورد...


وخش خش برگ هایت خوش نواترین ترانه ام باشد.


غروب هایت را دوست خواهم داشت و


در هر طلوع صبح گاهی نظاره ات خواهم کرد ..


باشد که قول دهی پاییز خوبی برایم باشی...

[ چهارشنبه 08 مهر 1394 ] [ 01:31 ] [ rozemeshki ]

درباره وبلاگ

افسوس که زنـدگی رویـایی بیش نـبـود .

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید