|
ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ | ||
|
انـسانـها:همیشه بـت می سازند !
[ پنجشنبه 08 بهمن 1394 ] [ 02:02 ] [ rozemeshki ]
[ چهارشنبه 07 بهمن 1394 ] [ 01:58 ] [ rozemeshki ]
تــو زن بمان! مردی که از تو زاده شده و تو به زندگیش ارزش داده ای.. تــو زن بمان! پدری که تو برایش جان میدهی تــو زن بمان! حقی که از تو ساقط شد.
تمام وجود و احساسات تو، به او داده شده است... تــو زن بمان! فرزندی که تو در وجود خود پرورانده ای و تو او را زاده ای... تــو زن بمان... زن بـودن یـک هنـر است لیـاقت میخواهد
[ دوشنبه 21 دی 1394 ] [ 01:24 ] [ rozemeshki ]
لحظه هـا تـنـها پـرنـدگان مهاجــری هستند کــه
هــرگــز بــه لانــه بــرنمیگردنــد
من گریــزانــم از ایـن شکل حیــات وازیــن غربت تـلخ
کـه بــه اجبـــار بـه پــایـم بستند
می گریــــــزم از عشق
وتـو ای نـازترین خاطره ها،همه جا در پی تـو می گردم
[ جمعه 11 دی 1394 ] [ 21:26 ] [ rozemeshki ]
تمام غصه ها
[ جمعه 04 دی 1394 ] [ 01:51 ] [ rozemeshki ]
هفته هــا خــالی از لحظه های تــو روزهـای بـارانی ، جای هیچ کس خـالی نیست جـزخـودت غـروب هـایی که بی جهت،دلـم می گیرد حرف هایی که هـرگز بـه هم نگفته ایم شعرهـایی پراز واژه هـای غمگین نگاه های غـریبه،نگاه هایی که دیگر مال من نیست تــنـهایی ... بی آغــوشی ... امیدهــای واهی... شب هــای طولانــی ... تمام این ها به من می گوید که تو چیزی جز یک خواب... یـک رویا ،یـک خیال نبـودی ! هنوز گرمم می کند یک صدای آشنا که با عشق صدایم می کند خواب من پــر از مهربانی ست ... پـر از نوازش و حرف های خوب دیوانه نیستم... زیباست لحظه های خوشِ دوست داشتن کسی که حـتی نـیـست و یـک خـیـالـه
[ جمعه 20 آذر 1394 ] [ 02:13 ] [ rozemeshki ]
آن هنگام که دوست داری،دلی را مالک شوی رهایش کن
پــرنده در قفس ،زیبا نمی خواند
گر چه برایت تمام لحظات را نـغمه خوانی کند
بــگذار بــرود ...
تمام افق ها را بگردد و آواز سردهد
صبور بــاش و رهـایش کن
گفته اند:اگر از آن تو باشد ،باز برمی گردد
واگر نباشد،یادت باشد
« قفس آفریننده ی عشق نیست»
[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ 22:39 ] [ rozemeshki ]
اولین پریودت را در مزرعه تجربه کردی،روزی که باید میفهمیدی مسئولیت با درد آمیخته است روزی که دامن گلدار نارنجی ات را باید برای همیشه با شلوار کردی مردانه عوض میکردی! عاشق شدن برای تو متفاوت است،ماشین های لوکس هیچگاه به دیار تو نمی رسند،شاید آخرین ماشینی که از نزدیک دیده ای بلدزر پیری بود که برای ترمیم جاده روستا آمده بود،خلاصه هیچ شازده پسری اینجا دنبال نیمه گمشده اش نمیگردد! مرد رویاهای تو سوار بر اسبی سفید است اما او برای چیدن گل وقت ندارد،هر شب برای بدست آوردن نان از روستا دور میشود و سپیده دم هلاک یا بازمیگردد یا ...! آنقدر به پنجره ی اتاق وابسته ای که اگر روزی از پشت آن به روستا نگاه نکنی به اصالت جهان شک خواهی کرد،سالهاست برف و باران را از پشت آن دریچه ی جادویی به نظاره ایستاده ای، سالهاست نوروز حقیقتی بوده که از پشت پنجره به تو سلام داده است.
آنجا بدون دوست خیلی سخت می گذرد،گاهی باید با گوسفندان سفید درد دل کرد، شاید قربانی کردنشان برای تو دردناک تر باشد تا خود آنها. گرگها همدمان خوبی برای تو نیستند آنها هیچ انسان حسابی را برای هم صحبتی انتخاب نخواهند کرد و آنگاه که تو دوست گوسفندان هستی دشمن گرگها به حساب می آیی. تفاوت فانتزی است همان گوسفندانی که دیگری با شمارش آنها خوابش می برد ، ترس گم شدنشان هر روز خواب را از چشمان خسته ی تو حرام میکند، تو آنها را پرورش بده تا دیگری راحت در رختخواب جای بگیرد! باید نشانی مین ها را خوب بلد باشی، از مرز عبور نکنی،سربازان نامحرم را تشخیص دهی،گوسفندان را سالم بازگردانی، با دره های خشن مهربان و از کارزار گرگ ها باخبر باشی، قبل از طوفان به روستا برگردی، آنگاه آفتاب سوزان کمتر عذابت می دهد، خارهای سخت ، آرام تر نیشت میزنند! تو دختر خوانده ی جویبارهای تشنه ی کوهستانی،آنها عاشق گونه های سوخته ی تو شده اند، هر روز با موهای شرابی ات مست میشوند!
اما یک روز جسارت به خرج بده از روستای خودت دورتر برو، آنجا که مرز معنا ندارد طبیعت است همانجا معلم خوبی خواهی شد، همانجا از پوشش تحمیلیت فرار کن و به شاگردانت درس پرستوهای کوچ رو را بیاموز .. [ پنجشنبه 14 آبان 1394 ] [ 00:43 ] [ rozemeshki ]
عشق یعنی چه؟! عشق یعنی نان به دست کودکی دادن و او از شدت شرمش بگوید،آقا من گدا نیستم! ولی آن چهره اش ؛هویدا می کند آن احتیاجش را عشق یعنی گریه کردن از برای کودکی که در سرمای نامرد زمانه «ها»خود را در میان آن دو دستش لحظه ای گرمی به آن تن می دهد تا در این سرما بماند شاید... عابری از روی دلسوزی خریدی را کند تا که امشب سیر سر به بالینش نهد. عشق یعنی تن فروشی!!! فروش عزت آن مادری که می داند کودکی چشم به در برای لقمه ای نانی درون خانه اش دارد. عشق یعنی...خدا را درون چهره ی آن کودک معصوم دیدن نمی داند خدایی چیست؟ نمی داند خدایش کیست؟ و هر کس تکه ای نانی به دستش داد او را خدا نـــامد خدایش میشود نــاجی کاش میشد هر کسی اینجا... خــــدا بــــاشد. [ سهشنبه 28 مهر 1394 ] [ 01:07 ] [ rozemeshki ]
حالا که از راه رسیدی ..با من راه بیا..
مثل تو پاییز ها و مهرها آمدند ورفتند ولی مهری نداشتند...
شاید به خاطر خاطرات سبزی که زودتر تمام شد..
با آبانـــت زندگی میکنم و آذرت را به یاد میسپارم..
[ چهارشنبه 08 مهر 1394 ] [ 01:31 ] [ rozemeshki ]
|
||
| [ : بازی روزگار ] [ ] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید