ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ

 

از وقتی یادم میاد بزرگ بودم ولی چرا؟...

 

سایه ام افتاد روی پشت بام کودکی


بی خیال از درد و غم تحت نظام کودکی

 

 

بسته ام از هر طرف در آسمان کوچه ها


مثل ابری می روم تا ازدحام کودکی

 

 

می برد در انزوا، حال و جهان پیش رو


فارغ از هر دشمنی ، دل ، این امام کودکی

 

 

باور رفتن ندارد از مسیر سرنوشت


مانده ام پشت زمان های بکام کودکی

 

 

کوهی ازآهم ولی تلقین شادی می دهد


دوست دار بازی ام با فکر خام کودکی

 

 

حرف من یک کلمه و پیچیده اش یک جمله است


گرچه پـرنـاگفته ام در این درام زندگی

 

 

بـا جوانی ،( این بهار زندگی) تا کرده ام


سادگی، دور از غضب ،عین مرام کودکی


[ پنج‌شنبه 24 تیر 1395 ] [ 13:38 ] [ rozemeshki ]

درباره وبلاگ

افسوس که زنـدگی رویـایی بیش نـبـود .

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید