|
ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ | ||
|
عشق یعنی چه؟! عشق یعنی نان به دست کودکی دادن و او از شدت شرمش بگوید،آقا من گدا نیستم! ولی آن چهره اش ؛هویدا می کند آن احتیاجش را عشق یعنی گریه کردن از برای کودکی که در سرمای نامرد زمانه «ها»خود را در میان آن دو دستش لحظه ای گرمی به آن تن می دهد تا در این سرما بماند شاید... عابری از روی دلسوزی خریدی را کند تا که امشب سیر سر به بالینش نهد. عشق یعنی تن فروشی!!! فروش عزت آن مادری که می داند کودکی چشم به در برای لقمه ای نانی درون خانه اش دارد. عشق یعنی...خدا را درون چهره ی آن کودک معصوم دیدن نمی داند خدایی چیست؟ نمی داند خدایش کیست؟ و هر کس تکه ای نانی به دستش داد او را خدا نـــامد خدایش میشود نــاجی کاش میشد هر کسی اینجا... خــــدا بــــاشد. [ سهشنبه 28 مهر 1394 ] [ 01:07 ] [ rozemeshki ]
حالا که از راه رسیدی ..با من راه بیا..
مثل تو پاییز ها و مهرها آمدند ورفتند ولی مهری نداشتند...
شاید به خاطر خاطرات سبزی که زودتر تمام شد..
با آبانـــت زندگی میکنم و آذرت را به یاد میسپارم..
[ چهارشنبه 08 مهر 1394 ] [ 01:31 ] [ rozemeshki ]
گــوش کــن ....
صدای نــفــسهـای پــایــیــز را می شـنـوی ؟
و ایــن زیـبـاتـریـن فصل خــدا می آیـــد...
غــم و انــدوهت را بــه بــرگ درخـتــان آویــزان کن
چــنــد روز دیــگر می ریــزنــد...
پــایــیــز زیــبــاتــریـن فصل آفــرینـش
[ یکشنبه 29 شهریور 1394 ] [ 02:36 ] [ rozemeshki ]
چـه متــاع عظـیـمــی ست عـشـق ...
و چـه مــوهـبـت کبـیــری ست...
دلی که از حـادثـه ی عـشق شکـستـه بـاشد
و چـه نـعـمـت عــزیــزی ست...
چـشمی کـه از دیـدار عشقی تـَر شده بــاشـد
[ شنبه 07 شهریور 1394 ] [ 20:28 ] [ rozemeshki ]
از جــنـس چیـستے ؟؟ [ چهارشنبه 21 مرداد 1394 ] [ 14:04 ] [ rozemeshki ]
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
[ شنبه 03 مرداد 1394 ] [ 15:26 ] [ rozemeshki ]
پدرم میگفت: زن باید گیسوانش بلند و چشمانش درشت باشد! مادرم، هـرگـز موی بـلنـد نـداشت و چشمانش دلخواه پــدرم نـبـود..!
مادرم میگفت: زیبـایی برای مرد نیست..!! مــرد بــاید ،دستهایش زمخت ، و گـونـه هایش آفتاب سوخته باشد..!
پـــدرم ،زیـبـا و جــذاب بــود، نــه دستان زمختی داشت و نه گونه های آفتاب خورده..!
ولی هـــرگز نگـفتنـد، که زن بــایــد عـاشق بــاشد، و مـــرد لایـــق..! عشق را سـانـسور کردند..!
من سالــها جنــگیــدم تــا فهمیدم که بــی عــشــق ، نـه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم..! و نـه مردی بـا دستان زمخت و گـونـه های آفـتـاب سوخته ، خــوشـبـخـتــیم را تـضمین می کنــد..!
(فروغ فرخزاد) [ یکشنبه 21 تیر 1394 ] [ 18:48 ] [ rozemeshki ]
یـــه روز یه کفش دیــدم ک خیلی ازش خــوشم آمــد بــا اینکه بــرام تنگ بــود وپــامو میزد خریدمش!! فـروشنده میگفت:نـگران نباش جـا بـاز میکنه...!! مدتها گذشت امـا اون کفش جـا بـاز نـکرد!! با خودم میگفتم تو مسیرای کوتاه میپوشمش اما بــازم اذیتم کرد و پــامو زخـم کرد...!! ولـــی من خـــیــلی دوسش داشتم...!! تــا بالاخره یه روز,اون کفش رو کنارگذاشتم!! امید من واسه جـابـاز کردن اون کفش بی موردبود.. اون کفش سایز پـــــــای من نـــبـــود... درسته ک خیلی می خواستمش,ولی ب درد من نمیخورد!! خلاصه از اون کفش هیچی واســم نـمـونــد جــــز زخمهایی ک روی پاهام گذاشته بود...!! بعضی از آدمها هم درست همین طورند!! بــــــایـــد کــــنــــار گذاشتشون چون ب سایز قــلبــمــون نــمیخورن, حالا هرچقدهم ک دوسشون داشته بــاشیم... [ جمعه 05 تیر 1394 ] [ 13:56 ] [ rozemeshki ]
خسته نبــاشی سرنـــوشت!!! روزهــا پس از دیــگری به پـایـان می رسند و در پــی روزهــا عمــر من ... می بــیــنــی؟! دست در دستان تــو تمام راه را بیـراهه رفتم شنیدم کــسی می گــفــت: چشمانت را ببـند!اعتـمـاد کن ... ولـــــی افـســـوس ... بــه قیمت تــمــام روزهای رفته چشمهایم را بستم،اعتمـاد کـــردم! بــهــای سنگینی داشت اعــتماد!!! هنوز درگـیــر زخـمـهـایـت هستم. [ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 17:43 ] [ rozemeshki ]
[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 16:07 ] [ rozemeshki ]
|
||
| [ : بازی روزگار ] [ ] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید