ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ

 

 

آن  هنگام که دوست داری،دلی را مالک شوی رهایش کن 

 

پــرنده در قفس ،زیبا نمی خواند

 

گر چه برایت تمام لحظات را نـغمه خوانی کند

 

بــگذار بــرود ...

 

تمام افق ها را بگردد و آواز سردهد

 

صبور بــاش و رهـایش کن

 

گفته اند:اگر از آن تو باشد ،باز برمی گردد

 

واگر نباشد،یادت باشد 

 

« قفس آفریننده ی عشق نیست»

 

 

[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ 22:39 ] [ rozemeshki ]

 

اولین پریودت را در مزرعه تجربه کردی،روزی که باید میفهمیدی مسئولیت با درد آمیخته است روزی که دامن گلدار نارنجی ات را باید برای همیشه با شلوار کردی مردانه عوض میکردی!

عاشق شدن برای تو متفاوت است،ماشین های لوکس هیچگاه به دیار تو نمی رسند،شاید آخرین ماشینی که از نزدیک دیده ای بلدزر پیری بود که برای ترمیم جاده روستا آمده بود،خلاصه هیچ شازده پسری اینجا دنبال نیمه گمشده اش نمیگردد! مرد رویاهای تو سوار بر اسبی سفید است اما او برای چیدن گل وقت ندارد،هر شب برای بدست آوردن نان از روستا دور میشود و سپیده دم هلاک یا بازمیگردد یا ...!

آنقدر به پنجره ی اتاق وابسته ای که اگر روزی از پشت آن به روستا نگاه نکنی به اصالت جهان شک خواهی کرد،سالهاست برف و باران را از پشت آن دریچه ی جادویی به نظاره ایستاده ای، سالهاست نوروز حقیقتی بوده که از پشت پنجره به تو سلام داده است.

 

 

 

آنجا بدون دوست خیلی سخت می گذرد،گاهی باید با گوسفندان سفید درد دل کرد، شاید قربانی کردنشان برای تو دردناک تر باشد تا خود آنها.

گرگها همدمان خوبی برای تو نیستند آنها هیچ انسان حسابی را برای هم صحبتی انتخاب نخواهند کرد و آنگاه که تو دوست گوسفندان هستی دشمن گرگها به حساب می آیی. تفاوت فانتزی است همان گوسفندانی که دیگری با شمارش آنها خوابش می برد ، ترس گم شدنشان هر روز خواب را از چشمان خسته ی تو حرام میکند، تو آنها را پرورش بده تا دیگری راحت در رختخواب جای بگیرد!

باید نشانی مین ها را خوب بلد باشی، از مرز عبور نکنی،سربازان نامحرم را تشخیص دهی،گوسفندان را سالم بازگردانی، با دره های خشن مهربان و از کارزار گرگ ها باخبر باشی، قبل از طوفان به روستا برگردی، آنگاه آفتاب سوزان کمتر عذابت می دهد، خارهای سخت ، آرام تر نیشت میزنند!

تو دختر خوانده ی جویبارهای تشنه ی کوهستانی،آنها عاشق گونه های سوخته ی تو شده اند، هر روز با موهای شرابی ات مست میشوند!

 

اما یک روز جسارت به خرج بده از روستای خودت دورتر برو، آنجا که مرز معنا ندارد طبیعت است همانجا معلم خوبی خواهی شد، همانجا از پوشش تحمیلیت فرار کن و به شاگردانت درس پرستوهای کوچ رو را بیاموز ..

[ پنج‌شنبه 14 آبان 1394 ] [ 00:43 ] [ rozemeshki ]

 

عشق یعنی چه؟!

عشق یعنی نان به دست کودکی دادن

و او از شدت شرمش بگوید،آقا من گدا نیستم!

ولی آن چهره اش ؛هویدا می کند آن احتیاجش را

عشق یعنی گریه کردن از برای کودکی

که در سرمای نامرد زمانه «ها»خود را در میان آن دو دستش

لحظه ای گرمی به آن تن می دهد

تا در این سرما بماند شاید...

عابری از روی دلسوزی خریدی را کند

تا که امشب سیر سر به بالینش نهد.

عشق یعنی تن فروشی!!!

فروش عزت آن مادری که می داند کودکی چشم به در

برای لقمه ای نانی درون خانه اش دارد.

عشق یعنی...خدا را درون چهره ی آن کودک معصوم دیدن

نمی داند خدایی چیست؟

نمی داند خدایش کیست؟

و هر کس تکه ای نانی به دستش داد

او را خدا نـــامد

خدایش میشود نــاجی

کاش میشد هر کسی اینجا...

خــــدا بــــاشد.

[ سه‌شنبه 28 مهر 1394 ] [ 01:07 ] [ rozemeshki ]

 

 

حالا که از راه رسیدی ..با من راه بیا..


پاییز جانم خوش آمدی..

مثل تو پاییز ها  و مهرها آمدند ورفتند ولی مهری نداشتند...


برگهایی افتادندولی دردی را دوا نکردند. ....


اینجا پاییز زودتر از راه رسید شاید به خاطر سردی بیش اندازه مردمانش..


اینجا باران زودتر بارید شاید به خاطر شستن اندوه دل یک مسافر...


اینجا برگ ها زودتر زرد شدند...

شاید به خاطر خاطرات سبزی که زودتر تمام شد..


پاییزم با مهرت کنار می آیم ...

با آبانـــت زندگی میکنم و آذرت را به یاد میسپارم..


قول میدهم با باران هایت سرذوق بیایم..


ودست به دامن بادهایت شوم تا غبار دلم را بشورد...


وخش خش برگ هایت خوش نواترین ترانه ام باشد.


غروب هایت را دوست خواهم داشت و


در هر طلوع صبح گاهی نظاره ات خواهم کرد ..


باشد که قول دهی پاییز خوبی برایم باشی...

[ چهارشنبه 08 مهر 1394 ] [ 01:31 ] [ rozemeshki ]

گــوش کــن ....

 

صدای نــفــسهـای پــایــیــز  را می شـنـوی ؟

 

  

و ایــن  زیـبـاتـریـن  فصل خــدا  می آیـــد...

 

 

 

غــم  و انــدوهت  را بــه بــرگ  درخـتــان آویــزان  کن

 

 

 

چــنــد روز دیــگر می ریــزنــد...

 

 

پــایــیــز زیــبــاتــریـن فصل آفــرینـش

 

 

 

[ یکشنبه 29 شهریور 1394 ] [ 02:36 ] [ rozemeshki ]

 

چـه متــاع عظـیـمــی ست عـشـق ...

 

و چـه مــوهـبـت کبـیــری ست...

 

دلی که از حـادثـه ی عـشق شکـستـه بـاشد 

 

و چـه نـعـمـت عــزیــزی ست...

 

چـشمی کـه از دیـدار عشقی تـَر شده بــاشـد

 

 

[ شنبه 07 شهریور 1394 ] [ 20:28 ] [ rozemeshki ]

 

از جــنـس چیـستے ؟؟

آبــــے آسـمـــان؟!

قـــطــرات بــــاران؟!

دریــــاے بــے کــران؟!

مـهــر مـــــــادران؟!

یــا عشق سـوزان و سینــہ سوز؟!

نمے دانـــــــــــم!...

امـا از جنس هـر چــہ هستے ...

از جنس ایـن زمینیــان نـیستے

مـحـال است کـسے از خـاک بــرخیزد

کسے کــہ از جنس آدمـے باشد مـرا این چنین

حـــیـــــــران کــنـــد!!!

[ چهارشنبه 21 مرداد 1394 ] [ 14:04 ] [ rozemeshki ]

 

ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ


ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ


ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﺩﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺳﺖ 


ﮐﻼﻡ، ﺑﺎﻟﻲ ﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﮑﻮﺕ 


ﻭ ﺁﺗﺶ ﺭﺍ ﻧﻴﻤﻪ ﺍﯼ ﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ  


ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻨﻢ 


ﺗﺎ ﺑﻲ ﮐﺮﺍﻧﮕﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮔﻴﺮﻡ 


ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﺎﻳﺴﺘﻢ 


ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﺭﻡ  


ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﻮﻳﻲ


ﮐﻠﻴﺪﻫﺎﯼ ﻧﻴﮏ ﺑﺨﺘﻲ ﻭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻲ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻡ 


ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ  


ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ، ﻋﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﻫﺴﺖ 


ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ


ﻭﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

[ شنبه 03 مرداد 1394 ] [ 15:26 ] [ rozemeshki ]

 

پدرم میگفت: زن باید گیسوانش بلند و چشمانش درشت باشد!

مادرم، هـرگـز موی بـلنـد نـداشت

و چشمانش دلخواه پــدرم نـبـود..!

 

مادرم میگفت: زیبـایی برای مرد نیست..!!

مــرد بــاید ،دستهایش زمخت ،

و گـونـه هایش آفتاب سوخته باشد..!

 

پـــدرم ،زیـبـا و جــذاب بــود،

نــه دستان زمختی داشت و نه گونه های آفتاب خورده..!

 

ولی هـــرگز نگـفتنـد،

که زن بــایــد عـاشق بــاشد،

و مـــرد لایـــق..!

عشق را سـانـسور کردند..!

 

من سالــها جنــگیــدم

تــا فهمیدم که بــی عــشــق ،

نـه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم..!

و نـه مردی بـا دستان زمخت و گـونـه های آفـتـاب سوخته ،

خــوشـبـخـتــیم را تـضمین می کنــد..!

 

(فروغ فرخزاد)

[ یکشنبه 21 تیر 1394 ] [ 18:48 ] [ rozemeshki ]

 

 یـــه روز یه کفش دیــدم ک خیلی ازش خــوشم آمــد

  بــا اینکه بــرام تنگ بــود وپــامو میزد خریدمش!!

  فـروشنده میگفت:نـگران نباش جـا بـاز میکنه...!!

  مدتها گذشت امـا اون کفش جـا بـاز نـکرد!!

  با خودم میگفتم تو مسیرای کوتاه میپوشمش

  اما بــازم اذیتم کرد و پــامو زخـم کرد...!!

  ولـــی من خـــیــلی دوسش داشتم...!!

  تــا بالاخره یه روز,اون کفش رو کنارگذاشتم!!

  امید من واسه جـابـاز کردن اون کفش بی موردبود..

  اون کفش سایز پـــــــای من نـــبـــود...

  درسته ک خیلی می خواستمش,ولی ب درد من نمیخورد!!

  خلاصه از اون کفش هیچی واســم نـمـونــد

جــــز زخمهایی ک روی پاهام گذاشته بود...!!

بعضی از آدمها هم درست همین طورند!!

بــــــایـــد کــــنــــار گذاشتشون

چون ب سایز قــلبــمــون نــمیخورن,

حالا هرچقدهم ک دوسشون داشته بــاشیم...

[ جمعه 05 تیر 1394 ] [ 13:56 ] [ rozemeshki ]

درباره وبلاگ

افسوس که زنـدگی رویـایی بیش نـبـود .

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید