|
ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ | ||
|
لطفا به دور از دختر و پسر بودنتون
حرفای دلتونو بگین... و واقعیتو!!!!!!!
منتظر جواباتون هستم...؟؟؟
[ یکشنبه 04 اسفند 1392 ] [ 15:43 ] [ rozemeshki ]
گریه کن مَرد، مگه از سنگه دلت
گریه خوبه،وقتی که تنگه دلت
گریه کن مَرد، گریه خالیت میکنه
گاهی اشک حالی به حالیت میکنه
گریه کن مَرد، وقتی از غصه پُری
وقتی از عالم و آدم می بُری
گریه کن مَرد، جای بغض تو گلوت
رد شو از پیچ و خمای روبروت
گریه بد نیست، آخر حادثه نیست
گریه کن که اشک مَرد، فاجعه نیست
بَسِته مَرد، دلتو راحت بذار
خیلی سخت نیست،خم به ابروهات بیار
این غرورت مرگ و تاراج توئه
گریه کن مَرد، گریه معراج توئه...
[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 15:23 ] [ rozemeshki ]
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه ی احساسات در آن زندگی میکردند. شادی،غم،دانش و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است... بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود،عشق تصمیم گرفت تابرای نجات خود از دیگران کمک بگیرد. در همین زمان او از ثروت که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.ثروت مرا با خود می بری؟؟؟؟
ثروت جواب داد:نه نمی توانم مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. جایی برای تو ندارم. عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. غرور لطفا به من کمک کن. نمی توانم عشق،تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! عشق از غم که در همان نزدیکی بود در خواست کمک کرد. غم،لطفا مرا با خود ببر. آه عشق آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم. شادی هم از کنار عشق گذشت،آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلا متوجه عشق نشد.ناگهان صدایی شنید:بیا اینجا عشق،من تو را با خود می برم.
صدای یک بزرگتر بود ،عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسید،ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بودکه چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:چه کسی به من کمک کرد ؟ دانش جواب داد او زمان بود. زمان؟؟؟اما چرا به من کمک کرد؟ دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد: چون تنها زمان بزرگی عشق را درک میکند. [ سهشنبه 01 بهمن 1392 ] [ 21:54 ] [ rozemeshki ]
نگاهم را به خودت نگیر!
به اشتباهم می نگرم...
عاشق که شدی مواظب خودت باش !
شب های باقیمانده ی عمرت ...
به این سادگی ها صبح نخواهد شد!!!
دنیای دستها ، از هر دنیایی بی وفاتر است!!!
امروز دستهایت را می گیرند...
غرق عادت که شدی ...
همان دستها را برایت تکان می دهند!!!
در زندگی لحظاتی پیش می آید که...
انسان نه کسی را دوست دارد!
ونه دلش میخواهد...
کسی اورا دوست داشته باشد!!!
روزی به تمام این بی قراری ها میخندی
و ساده از کنارشان می گذری!!!
این قشنگترین دروغی ست
که دیگران برای آروم کردنت می گویند!
عشق اول هیچ وقت فراموش نمیشه!
چون اولین حسه که تنهاییتو پر کرده...
چون قلبت اولین تلنگر رو خورده...
مثه روز اول مدرسه...
هیچ کس اولین روز مدرسه اش را فراموش نمیکنه!
تا آخر دنیا هم تنها موندی مهم نیست!!!
فقط نذار به جایی برسی که ...
تو آغوش کسی،با یاد کس دیگری بخوابی!!!
تنهایی بد است!!!
امابدتر از آن اینست که...
بخواهی تنهاییت را با آدمهای مجازی پر کنی!!!
آدمهایی که بود و نبودشان ...
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد...
سختـــــه ...
به جایی برسی که دیگه
نه هیچ اومدنی آرومت کنه،
نه هیچ رفتنی نابودت...!!!
[ سهشنبه 24 دی 1392 ] [ 13:40 ] [ rozemeshki ]
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد، در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ، پرستاران ابتدا زخماهای پیرمرد را پانسمان کردند، سپس به او گفتند :باید ازت عکسبرداری شه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شگستکی نداشته باشه. پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیاز به عکس برداری ندارد!!! پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. گفت: همسرم در خانه سالمندان است، هرروز صبح من آنجا میرم و صبحانه را باو میخورم.امروز به حد کافی دیر شده،نمیخوام بیش ازین تأخیر کنم. یکی از پرستاران گفت:خودمون بهش خبر میدیم منتظرت نمونه.
پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متأسفام ،او آلزایمر دارد! چیزی را متوجه نمی شود، او حتی من را نمی شناسد. پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روزصبح برا صرف صبحونه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدای گرفته،به آرامی گفت: اما من که میدونم او چه کسی است.
[ پنجشنبه 19 دی 1392 ] [ 20:06 ] [ rozemeshki ]
گاهی خدا برایت همه پنجره ها را می بندد و همه درها را قفل می کند
زیباست اگر فکر کنی آن بیرون طوفانیست
و خدا دارد از تو مراقبت می کند
بگذار اكثر اوقات ديگران فكر كنند كه حق با آنهاست؛
به جاى محق بودن، مهربان بودن را انتخاب كن
گر نگه دار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
آنانی در زندگی موفق ترند
که به خود ایمان داشته و دست از تلاش بر نمی دارند
در شادترین لحظات زندگی، از دردها و غمها نیز سپاسگزار باشیم
می شود رفت و زودتر به مقصد رسید… می شود با شتاب رفت و گل های کنار جاده را ندید…
حیف است اما!
رهگذر کمی آهسته تر…
اینجا زندگیست...!!
◘◘◘ جــــوانی الـــــمثنی نـداره ◘◘◘ [ یکشنبه 15 دی 1392 ] [ 15:42 ] [ rozemeshki ]
اگــــر سکوت کرده امـــــــــ اگـــر بـیصدا گشته امــــــــ اگـــر بی وفـایی را میبینمــــ و بــاز سکوت میکنمــــــ اگــر در دل غمی بسیار دارمـــ من اگر لبی خندون و دلی گریان دارمـــ گـــله از بازی دوران دارمـــــ لباس زندگیم زخم دوران جوانیستــــ در زمان حــــال گاهی نفسم میگیرد! آرزو در دلم متولد نشده میمیرد... یا اگر متولد شد، در پیچ و خم زمان میمیرد! خسته ترین انسان نبودمــــــ بی وفــــاییها بی ایمانم کرده ... بی ایمان به موندنـــــ به زیستنــــ به دوست داشتنـــــ اما به تو و مهر تو ایمان دارمــــ تویی که میدانی تنها تورا در دل دارمــــ ولی همیشه شک دارمــــ شک دارم که فراموشم کنیــــ و من برای همیشه بانگ خداحافظی سر دهمــــ اگـــر صدایم را میشنویــــــ تنــــــــــــهایم مگذار... من فقط تــــــــو را دارمـــــ
[ شنبه 14 دی 1392 ] [ 11:33 ] [ rozemeshki ]
دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم!!! دیگر ارزشیــ ندارد... دیگر نمیتوان به این جمله اعتماد کرد... چون عادیـ شده است , راستو دروغش را نمیشه تشخیص داد مسئله اینجا تمام نمیشود... مهم ترین نگرانی وقتی است که! میخواهی به کسی از ته دل بگویی دوستت دارم میگویی ولی ... افسوس که مانند ندای چوپان دروغگو به نظر میرسد با این تفاوت که تو داری چوب چوپان های دروغگویی را میخوری که باندای دروغشان همه چیز را خراب کرده اند و افـســـوســـ ... . . .
که حرمت دوستت دارم را شکسته اند... [ پنجشنبه 12 دی 1392 ] [ 15:44 ] [ rozemeshki ]
یک گل را تصور کن!!!
گلی که با تمام وجـــود می خواهی اش...
دلت ضعف میرود برای شَهدَش که کامَت را شیرین کند...
عـــــطرش مستت کند...
و زیباییش که صفا بخش حیــــاتت باشد...
بند بند وجــــــودت میخواد که بچینیش...
ولـــــــی...!!!
از ترس اینکه مبادا پژمــــرده اش کنی!!!
با حـــسرت از دورفقط تماشایش می کنی...
چون اگر حتی یک گلبرگ از گلبرگهایش کم شود!
هرگز خـــودت را نخـــــواهی بخشید...
از ســـــوی دیــــــــگر...
فکر دست های غریـبه که هر آن ممکن است
گلت رابچیند دیونه ات می کند
جز خدا و خودت کسی نمیداند که جانت به جانِ آن گل بسته است...
و تو داری با این ترس روزها را به سختی شب میکنی...!
و آرزو داری ای کاش میشد تابلویی بود کنار گلت,
که رویش نوشته بود:
ایــــن گـــــل صــــاحـــب دارد...
[ پنجشنبه 12 دی 1392 ] [ 15:28 ] [ rozemeshki ]
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت!
هر کس غصه ی اینکه چه میکرد نداشت
چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت...
در این بازار نامردی, به دنبال چه میگردی؟!
نمی یابی نشان هرگز, تواز, عشق و جوانمردی...
برو بگذر از این بازار,ازین مستی و طنازی...
اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی
هر که خوبی کرد زجرش میدهند...
هر که زشتی کرد اجرش میدهند...
باستان کاران تبانی کرده اند...
عشق را هم باستانی کرده اند...
هر چه انسانها طلایی تر شدند...
عشق ها هم مومیایی تر شدند...
اندک اندک عشق بازان کم شدند...
نسلی از بیگانگان آدم شدند!!!.
[ چهارشنبه 11 دی 1392 ] [ 19:45 ] [ rozemeshki ]
|
||
| [ : بازی روزگار ] [ ] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید