ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ

دست مریزاد پروردگارم

 

چه پوست کلفتی برایم آفریدی ...

 

 

که تاب تازیانه سرنوشت را بیاورد

 

چه دل صبوری به سینه ام سپرده ای ...

 

 

که شده گورستان آرزوهایم

 

و چه شانه هایی ...

 

 

که این چنین بارسنگینی را بدوش میکشند و نمیشکنند

 

و چه چشمان منتظری که باید ببینند و نخواهند

 

وچه گوش هایی که ...

 

 

نصیحت نصیحتگران زاهد امروز ،

 

دنیاپرست دیروز را باید بشنوند

 

 

بازهم میگویم « الحمدلله  »

 

[ سه‌شنبه 02 اردیبهشت 1393 ] [ 18:11 ] [ rozemeshki ]

 

مــــراقب بـــــــــــــــــاشـــ !!!

 

بـــا یه بــــــــــــــــــازی ساده ممکنهــــ

 

 تنـــــها کسی رو کــــه دارینـــــــ

 

بـــــرای همیــشه از دســــت بـــــدینــــ

 

بــــــه  همیــــن  راحــــتــیــــ ...

[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 18:45 ] [ rozemeshki ]

 قلبیم ده سنین،منده سنین،جان دا سنیندیر

 

ییخسان داغیدیب،محوائدیب آتسان دا سنیندیر

 

گوندوزلری هیجرانینا یوخ تابی _توانیم

 

هیجران گئجه سینده نه جفا چکمه دی جانیم!

 

 

 

 

 

سن گول منه گول!بوحیاتین اؤزو گولسون

 

بال شهدی_لبیندن سوزولوب شعره تؤکولسون

 

آچ زولفونو قوی دان یئری چؤهره نده سؤکولسون

 

 قوربان دیله سین،جان دیله سین،جان دا سنین دیر

[ شنبه 16 فروردین 1393 ] [ 00:13 ] [ rozemeshki ]

 

نه حوصله دوست داشتن دارم

 

نه میخواهم کسی دوستم داشته باشد

 

 

این روزها سردم

 

مثل دی، مثل بهمن، مثل اسفند

 

 

مثل زمستان

 

احساسم یخ زده است

 

 

آرزوهایم قندیل بسته است

 

امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده است

 

 

نه به آمدنی دلخوشم نه از رفتنی غمگین

 

این روزها پر از سکوتم

[ چهارشنبه 14 اسفند 1392 ] [ 13:17 ] [ rozemeshki ]

یه تولد دیگه...یا یک قدم نزدیک تر به مرگ!

 

هر سال که گذشت، از آدمها دورتر  شدم...

 

کادوهای تولد کم شد !

 

آدمهای بد دیدم...

 

آدمهای خوب دیدم...

 

غم دیدم...

 

دردو، قلبم با تمام وجود حس کرد!

 

تنهایی رو بلد شدم، اما واسم عادت نشد

 

من یاد گرفتم تنهایی خوبه ...

 

یاد گرفتم با داشته هام زندگی کنم...

 

یاد گرفتم اونایی که میگن میمونن، میرن!

 

بارفتن یه سری آدمها  از زندگیم، باورام هم رفت!

 

اما باورای جدید ساختم...

 

لبخندای جدید زدم

 

من یاد گرفتم زندگی کنم...

 

حتی شده با درد!!!

 

خـودم؛تـــولــدت مـــبارک...

 

تو تنهایی کسی هستی که همیشه بودیُ  ندیدمت

 

 تو تنها کسی هستی که هرگز ترکم نکرد...

 

خـــــودم؛ تـــولــدت مبــــــــارک

 

  

[ سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ] [ 12:25 ] [ rozemeshki ]

لطفا به دور از دختر و پسر بودنتون

 

حرفای دلتونو  بگین... و واقعیتو!!!!!!!

 

منتظر جواباتون  هستم...؟؟؟

 

[ یکشنبه 04 اسفند 1392 ] [ 15:43 ] [ rozemeshki ]

 

 

 گریه کن مَرد، مگه از سنگه دلت

 

گریه خوبه،وقتی  که تنگه دلت

 

گریه کن مَرد، گریه خالیت میکنه

 

گاهی اشک حالی به حالیت میکنه

 

گریه کن مَرد، وقتی از غصه پُری

 

وقتی از عالم و آدم می بُری

 

گریه کن مَرد، جای بغض تو گلوت

 

رد شو از پیچ و خمای روبروت

 

گریه بد نیست، آخر حادثه نیست

 

گریه کن  که اشک مَرد، فاجعه نیست

 

بَسِته مَرد، دلتو راحت بذار

 

خیلی سخت نیست،خم به ابروهات بیار

 

این غرورت مرگ و تاراج توئه

 

گریه کن  مَرد، گریه  معراج  توئه...

 

 

 

[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 15:23 ] [ rozemeshki ]

 

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه ی احساسات در آن زندگی

میکردند. شادی،غم،دانش و باقی احساسات.

روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است...

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود،عشق تصمیم گرفت تابرای نجات

خود از دیگران کمک بگیرد.

در همین زمان او از ثروت  که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.ثروت مرا با خود می بری؟؟؟؟

 

ثروت جواب داد:نه نمی توانم مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست.

جایی برای تو ندارم.

عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

غرور لطفا به من کمک کن.

نمی توانم عشق،تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی!

عشق از غم که در همان نزدیکی بود در خواست کمک کرد.

غم،لطفا مرا با خود ببر.

آه عشق آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.

شادی هم از کنار عشق گذشت،آنچنان غرق در خوشحالی بود  که اصلا متوجه عشق

نشد.ناگهان صدایی شنید:بیا اینجا عشق،من تو را با خود می برم.

 

صدای یک بزرگتر بود ،عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی

خود را بپرسد. هنگامیکه  به خشکی رسید،ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بودکه چقدر به ناجی خود مدیون است  از دانش

که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:چه کسی به من کمک کرد ؟

 دانش جواب داد او زمان بود.

زمان؟؟؟اما چرا به من کمک کرد؟

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:

چون تنها زمان بزرگی عشق را درک میکند.

[ سه‌شنبه 01 بهمن 1392 ] [ 21:54 ] [ rozemeshki ]

نگاهم را به خودت نگیر!

 

به اشتباهم می نگرم...

 


 

عاشق که شدی مواظب خودت باش !

 

شب های باقیمانده ی عمرت ...

 

به این سادگی ها صبح نخواهد شد!!!

 


 

دنیای دستها ، از هر دنیایی بی وفاتر است!!!

 

امروز دستهایت را می گیرند...

 

غرق عادت که شدی ...

 

همان دستها را برایت تکان می دهند!!!

 


 

در زندگی لحظاتی پیش می آید که...

 

 انسان نه کسی را دوست دارد!

 

ونه دلش میخواهد...

 

کسی اورا دوست داشته باشد!!!

 

روزی به تمام این بی قراری ها میخندی

 

و ساده از کنارشان می گذری!!!

 

این قشنگترین دروغی ست

 

 

که دیگران برای آروم کردنت می گویند! 

 


 

عشق اول هیچ وقت فراموش نمیشه!

 

چون اولین حسه که تنهاییتو پر کرده...

 

چون قلبت اولین  تلنگر رو خورده...

 

مثه روز اول مدرسه...

 

هیچ کس اولین روز مدرسه اش را فراموش نمیکنه!

 


 

تا آخر دنیا هم تنها موندی مهم نیست!!!

 

فقط نذار به جایی برسی که ...

 

تو آغوش کسی،با یاد کس دیگری بخوابی!!!

 


 

تنهایی بد است!!!

 

 امابدتر از آن اینست  که...

 

بخواهی تنهاییت را با آدمهای مجازی پر کنی!!!

 

آدمهایی  که بود و نبودشان ...

 

به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد...

 

سختـــــه ...

 

به جایی برسی که دیگه

 

نه  هیچ اومدنی آرومت کنه،

 

نه هیچ رفتنی نابودت...!!!

   

[ سه‌شنبه 24 دی 1392 ] [ 13:40 ] [ rozemeshki ]

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد، در راه با یک ماشین تصادف کرد

  و آسیب دید عابرانی که  رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه

   رساندند  ، پرستاران  ابتدا   زخماهای   پیرمرد را  پانسمان  کردند،

  سپس به او گفتند :باید ازت عکسبرداری شه تا مطمئن  بشیم جائی

   از بدنت آسیب دیدگی یا شگستکی نداشته باشه.

  پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیاز به عکس برداری ندارد!!!

  پرستاران از او  دلیل عجله اش را پرسیدند.

  گفت: همسرم در خانه سالمندان است، هرروز صبح من آنجا میرم و

  صبحانه را باو  میخورم.امروز به حد کافی دیر شده،نمیخوام بیش ازین

   تأخیر کنم.

  یکی از پرستاران  گفت:خودمون  بهش خبر میدیم  منتظرت نمونه.

 

  پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متأسفام ،او آلزایمر دارد! چیزی را متوجه

  نمی شود، او حتی من را  نمی شناسد.

  پرستار با حیرت گفت: وقتی  که نمی داند شما چه کسی هستید،

  چرا هر روزصبح  برا صرف صبحونه پیش او می روید؟

  پیرمرد با صدای گرفته،به آرامی گفت:

  اما من که میدونم او چه کسی است.

 

 

[ پنج‌شنبه 19 دی 1392 ] [ 20:06 ] [ rozemeshki ]

درباره وبلاگ

افسوس که زنـدگی رویـایی بیش نـبـود .

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید