|
ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ | ||
|
اگـــــــــر گـــریه نمی کنم، فـــکر نــکن از سنــگــم
مَــــن مَــــــــــــــــرد هستم
تـنهــایــی قـدم زدنـم،از گــریــه دردنــاک تـر اسـت
مــَن مَــــردَم، تمـــام دارایـی ام کــوهــــی از غــرور است
کـوهـی کــه ریزشش را ده هـا بار بـا چشمانـت دیـده ای!
مَـــن مَـــــردم،وقتــی تــو گــریــه میـکنی نمــی خنـــدم...
بـرای شـاد کـردنت حتـی،با تمام غـم هـای دنـیا مـی جنگم!
[ سهشنبه 21 مرداد 1393 ] [ 02:25 ] [ rozemeshki ]
آهــو خیـلی خـوشگل بـود,یـک روز یک پـری سـراغش اومد و بهش
گــفت:آهــوجـون!دوست داری شــوهرت چه جـور مـوجودی بـاشه؟
آهـــو گـفت:یــه مــردخـونــسردو خـشن و زحـمـتکــش.
پـری آرزوی آهـو روبرآورده کردوآهو با یک الاغ ازدواج کرد.
چند مـاه بعد آهــو والاغ بــرای طــلاق سـراغ حـاکـم جنـگل رفتند.
حــاکــم پــرسـید:عــلــت طــلاق؟
آهــو گفت:تــوافــق اخــلاقی نداریم , این خیلی خــره!!!
حاکــم پــرسید:دیــگه چــی؟
آهــو گفــت:شـوخـی سرش نمیشه,تــا براش عــشوه میام جفـتک
میندازه.! حــاکــم پـرسید:دیـگه چـی؟
آهـو گفـت:آبــروم پیش هـمه رفته,همه میگن شـوهرم حـمالـه!مشکل
مسکن دارم,خونه ام عین طویـله است.اعصابم را خورد کرده,
هر چی ازش می پرسم مثل خـر بهم نگاه می کنه.!!!
حـــــاکــــم پـــرسید:دیـــگه چـــی؟
آهــو گفت:تا بهش یه چیز میگم صــداش رو بلندمیکنه و عــرعــر می کنه.
از من خــوشش نمیاد,همه اش میگه لاغــر مــردنی,تــو مثل مــانکــن ها
میمونی. حــاکم رو به الاغ کــرد و گفت:آیــا همـسرت راست مــی گوید؟
الاغ گــفــت:اره
حــاکــم گــفت:چــرا ایــن کــارا رو مــیکنی!؟
الاغ گفـــت:واســــــه اینـــکه خــــرم!!!.
حاکــــم فــکری کـرد و گفت:خب خــره دیگه چی کارش میشه کرد.
وقتی عــاشــق مــوجــودی می شوید عشـــق چشمهایتان را کـــور نکـــند.
[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 14:03 ] [ rozemeshki ]
هـــمه ی آدمـــــهآ بــــــرآبــــرنـــــد...
امــــــــآ ثــــروتمنــــدآن محــــــترمند!!!
رآســـتـــی تــو نمـــیدونـــی چــــــــرآ؟؟؟
گــرگ خــوش آشــام را در گَـله مهمانی مَــبَر
تـــا نــگــردد بَــره ات قـــربــــان نـــام دوســتــی
مــار سـرمــا خــورده را در آسـتیــنت جــا مَــده
آن ســتم گــســتر کــجــا دانـد مـــقام دوســتی
[ یکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 00:25 ] [ rozemeshki ]
خــــــدآیــــــآ ...
آخرش نفهمیدم،اینجایی که هستم،تقدیر منه یا تقصیر من؟
بـه چشمانت یاد بـده؛ هـر کسی ارزش دیــدن نـدارد...
یــاد بـده چشم بـه راه بودن، عادت نکند...
یاد بده که؛ انتظار بدترین درده ...
یــاد بــده کـه؛ بــرای هــرکـــسی بیــخواب نشود ...
به زبانت یاد بده که ؛هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد...
یـاد بـده، به هـر کسی نگوید " دوستت دارم"...
به پاهایت یاد بده؛ هر راهی ارزش رفتن ندارد ...
به دستانت یاد بده که ؛هر دستی ارزش لمس کردن را ندارد...
به قلبت بیاموز، همیشه عاشق باشد، اما، نه عاشق هر کسی ...
[ شنبه 04 مرداد 1393 ] [ 20:45 ] [ rozemeshki ]
[ پنجشنبه 02 مرداد 1393 ] [ 19:55 ] [ rozemeshki ]
گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید
تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد ....
گاهی نباید صبر کرد ...
باید رها کرد و رفت تا بدانند که اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای ...
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی
باید منت گذاشت...
تا آنرا کم اهمیت ندانند...
گاهی باید بد بود برای کسی که فرقِ خوب بودنت را نمی داند...
و گـــاهی باید ...
به آدمها از دست دادن را متذکرشد
که آدمها همیشه نمی مانند...
یک جا در را باز می کنند و برای همیشه می روند...
[ جمعه 20 تیر 1393 ] [ 20:01 ] [ rozemeshki ]
خدا تنها روزنه ی امیدیست که هیچگاه بسته نمی شود
تنها کسی ست که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد
با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت
تنها خریداریست که اجناس شکسته را برمیدارد
و بیشتر میخرد
او تنها کسی ست که،وقتی همه رفتند،می ماند
وقتی همه پشت کردند،آغوش میگشاید
وقتی همه تنهایت گذاشتند،محرمت می شود
زندگیتان سرشار از یاد خدا باد
[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 15:06 ] [ rozemeshki ]
فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم
اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر
یادیما دوشنده آلا گوزلرین
آیریلیق دردینی چکمه ین بیلمز
نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن
ایل لردی اوزاقام آرخام ائلیم دن
اولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم
منی آغلاداندان گولوش ایسته رم
سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین
[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 02:48 ] [ rozemeshki ]
تـــــو زنـــــدگی اتفاق هایی پیش میاد
کـــه عمرشون فقط چند ثانیه است
امــــــــــــــــــــــــــــا...
آثــارشون تا سالـــها و گــاهی تا آخــــر عمر
گریبانت را چنان میگیرند
که آرزوهــــات تبدیل به رویــــــا
و
رویاهاتو تبدیل به بـغضی میکنند
کــــشـــنده [ سهشنبه 13 خرداد 1393 ] [ 23:36 ] [ rozemeshki ]
پسری که تو را دوست داشته باشد؛تنت را عریان نمی کند!!!
بلکه لباس عروس بر تنت میکند...
بفـــــــهم...
عشق اگر واقعا عشق بود ...
لذت بوسه بر پیشانی خیلی بیشتر از لب دادن بود...
اگر عشق واقعی باشد،همان دستانت را که میگیرد حتی برای لحظه ای
دیوانه اش میکند واز برق چشمانت مست میشود...
احتیاج به هم آغوشی و همخوابی نیست...
اگر عشق مردانگی داشته باشد!!!
از دوری یکدیگر هم لذت میبرید...
چون مطمئن هستی جایت در میان قلبش ثابت و دست نخوردَنیست!
لازم نیست هر روز هفت قلم آرایش کنی که مبادا
خوشگلتر از تو دلش را ببرد...
خیالت تخت است که تو با همون قیافه و خود واقعیت حاکم ذهن او هستی ...
این مطمئن بودن رابطه یعنی...
بـــالیــــــدن به خودت...
که یک مردی در زندگی داری که همیشه تکیه گاهت است
و یقین داری که تنها انتخابش تو هستی و
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس
[ جمعه 09 خرداد 1393 ] [ 13:33 ] [ rozemeshki ]
|
||
| [ : بازی روزگار ] [ ] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید