ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ

 

خواستم ڪمے مرا بـا عشق آشنـا ڪنے

عشق را بــرایـــم معنـا ڪنی…

لــــذت بـبرم از لحظه هـــایـش !

آرام بــگیرم در آغـــــــوشش ...

خواستم رهـــا شوم از تــنـهایے

از درد و غصه و نـــــــا امیدی…

خواستم خــــزان را زیبا ببینم !

باران را در ڪنار تـو جشن بگیرم….

خواستم احساسم را به رخ دیگران بڪشم !

طــعـم دوســتــت دارم را بـــچشم ...

با عشق آشنا شدم و بـا بے وفـایے رفیق

تنهایے رفت و چشمم رنــگ محبت را ندید…

از احساسم تنها سردے به جـــا مــانــده

دلم در گذشته ها قصه ے بے وفـایے را زیاد خوانده…

و من در آتش حقیقتے میسوزم !

ڪه با خود میگویم اے ڪاش رویا بود ، با تو بودن خواب و خیال بود…

پشیمان از رفتن بــه سـوے عشق ،

به سوے عشقے ڪه هنوز با وجود بے وفــایے ات

بــــرایـــم معنـــایــش نــــڪــردی!


[ یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 ] [ 13:38 ] [ rozemeshki ]

درباره وبلاگ

افسوس که زنـدگی رویـایی بیش نـبـود .

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید