ミ★ミبــــــازی روزگــــارミ★ミ

 

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه ی احساسات در آن زندگی

میکردند. شادی،غم،دانش و باقی احساسات.

روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است...

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود،عشق تصمیم گرفت تابرای نجات

خود از دیگران کمک بگیرد.

در همین زمان او از ثروت  که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.ثروت مرا با خود می بری؟؟؟؟

 

ثروت جواب داد:نه نمی توانم مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست.

جایی برای تو ندارم.

عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

غرور لطفا به من کمک کن.

نمی توانم عشق،تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی!

عشق از غم که در همان نزدیکی بود در خواست کمک کرد.

غم،لطفا مرا با خود ببر.

آه عشق آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.

شادی هم از کنار عشق گذشت،آنچنان غرق در خوشحالی بود  که اصلا متوجه عشق

نشد.ناگهان صدایی شنید:بیا اینجا عشق،من تو را با خود می برم.

 

صدای یک بزرگتر بود ،عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی

خود را بپرسد. هنگامیکه  به خشکی رسید،ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بودکه چقدر به ناجی خود مدیون است  از دانش

که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:چه کسی به من کمک کرد ؟

 دانش جواب داد او زمان بود.

زمان؟؟؟اما چرا به من کمک کرد؟

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:

چون تنها زمان بزرگی عشق را درک میکند.


[ سه‌شنبه 01 بهمن 1392 ] [ 21:54 ] [ rozemeshki ]

درباره وبلاگ

افسوس که زنـدگی رویـایی بیش نـبـود .

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید